محمدحسين ناصر الشريعه
130
تاريخ قم ( فارسى )
ديلم چون آنچنان ديدند گفتند به غنيمتى تمام افتاديم ، پس به جانب آن خيمهها و اسبان و شتران بشتافتند و از احوال عرب و نزول ايشان خبر نداشتند و ندانستند و حرب و كارزار عرب و تير و كمان ايشان نديده بودند و از آن غافل بودند . چون احوص آن قوم و آن طايفه را بديد در حال آواز كرد تا قوم و خدم و غلامان و بندگان او حاضر شدند و بفرمود تا برنشينند . پس ايشان بدان اسبان و شتران چنانچه عادت عرب باشد آواز كردند همه به جانب ايشان بشتافتند . پس بر اسبان سوار شدند و روى به ديلم نهادند و جنگ و حرب در پيوستند و بر ديلم تيرباران كردند و بسى برنيامد كه ايشان را بشكستند و به هزيمت كردند و بعضى را بكشتند و بعضى را بگرفتند و اسير كردند . پس احوص با اسيران و سرها روى به ابرستجان نهاد . مردم ابرستجان چون از دور احوص و مردمان او را بديدند گمان بردند كه گروه ديلماند ، فرياد برآوردند و گفتند كه ديلم آمدند . پس مردم ابرستجان در حصار گريختند و درببستند بر عادت خويش تا آنگاه كه احوص و اصحابش با اسيران ديلم و سرها به نزديك رسيدند . چون مردم ابرستجان ايشان را بديدند در بگشادند و به استقبال بيرون دويدند و بر سر احوص دراهم و زعفران نثار كردند و شادى نمودند از ظفر يافتن احوص بر ديلم . و خربنداد پيش ايشان باز رفت و بسيارى ايشان را تهنيت كرد و مدح و ستايش نمود . پس خربنداد با احوص و اصحاب احوص به ابرستجان درآمدند و به صحبت يزدان فادار حاضر آمدند . يزدان فادار به وجود و حضور ايشان به غايت شادمانه گشت و شادى نمود و ايشان را مرتبهء رفيع نهاد و پايگاه بلند ، و از احوص درخواه كرد كه بدين ناحيت مقيم شود و اجابت كرد و راضى شد . پس اتفاق كردند بر آن كه احوص به قريهء ممجان كه در ميان ناحيت واقع شده است فرود آيد تا چون ديلم از هر طرف كه خواهند كه در آيند احوص منع ايشان كند و به دفع ايشان مشغول شود . پس احوص به ممجان فرود آمد در سرائى كه به نزديك هر دو لكاب كه اليوم معروف است به سرانجبين . چون شب درآمد احوص از حجرهء آن سراى گريهء زنى شنيد كه خداوند آن سراى بود ، گمان برد كه مگر يكى از غلامان او به دو ايذائى و زحمتى رسانيده است ، بدان زن آواز كرد كه اى فلانه كه تو را رنجانيده است كه تا من او را ادب دهم و به سزا رسانم ؟ زن گفت : كسى از غلامان تو مرا نرنجانيده است ، و ليكن شوهرم وفات يافته است و مرا از او دو فرزند خرد است و او را از زنى ديگر فرزندان بزرگند و ايشان بر من و فرزندان من در تركهء شوهرم ظلم مىكنند و